شکـــ نکـــن !

آینده ای خواهم ساخت که گذشته ام جلویش زآنو بزند!
قرآر نیست من هم دلِ کس دیگری را بسوزانم !
برعکس، کسی را که وارد زندگیم میشود
آنقدر خوشبـ ♥ـخت میکنم که
به هر روزی که جای " او " نیستـی
به خودت لعنت بفرستی !!!!!



تاريخ : چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 | 3:39 | نویسنده : ققنوس برزخی |

گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها

حسرت ها را می شمارم

و باختن ها

وصدای شکستن را

... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم

وکدام خواهش را نشنیدم

وبه کدام دلتنگی خندیدم

که چنین دلتنگــــــــــــــــم


برچسب‌ها: گاه دلتنـــــــگ

تاريخ : جمعه شانزدهم خرداد 1393 | 19:40 | نویسنده : ققنوس برزخی |

گاهی دلم می خواهد خودم را بغل کنم!

ببرم بخوابانمش!

لحاف را بکشم رویش!

دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم!

حتی برایش لالایی بخوانم،

وسط گریه هایش بگویم:

غصه نخور خودم جان!

درست می شود!درست می شود!

اگر هم نشد به جهنم...

تمام می شود...

بالاخره تمام می شود...!!!


برچسب‌ها: گاهی دلم

تاريخ : جمعه شانزدهم خرداد 1393 | 19:40 | نویسنده : ققنوس برزخی |
اونِـــمی دانـَد وقـــتی نیستـــ تـــَمآم لَــحظِہ هــآیم تِکـــرآری وتَلــخـَند...

نِـــمیدآنـَد وقـــتی ازجُــدآیی مـیگــویَــد دلـِــ ــم هِــزآرپـآره مـی شَــود...

نِـــمیدآنـَد ثـآنـیہ ثـآنـیہ نـَبودنـَش رآبآعَکــسَش میگُــذرآنـَم!

نِـــمیدآنـَد...

آمــآ دلــــم مـی دآنَــد

چِــقَدرسَختہ است نَبــودَنش...




برچسب‌ها: وقتی که نیست

تاريخ : شنبه سی ام آذر 1392 | 14:32 | نویسنده : ققنوس برزخی |
گاهی خراب کردن پل ها چیز بدی نسیت

چون باعث میشه نتونی به جایی برگردی

که از همون اول هرگز نباید قدم میگذاشتی…….



برچسب‌ها: خراب کردن پل ها , عاشقانه , دستنوشته , خودکشی

تاريخ : شنبه سی ام آذر 1392 | 14:31 | نویسنده : ققنوس برزخی |

نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من


ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سینه نزدیک
به مـــن هر آنکـه نزدیک، ازو جــــــدا، جــــدا من


نه چشــــم دل به ســـــویی، نه باده در سبویی
که تــــر کـــــنم گـلـــــــویی، به یاد آشنــــــا من


ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــری
دلــــــم گرفته ای دوست، هـــــوای گریــه با من


نبسته ام به کس دل، نبســـــته کس به من دل
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهــــا، رهـــا من


برچسب‌ها: عشق سوزان قیامت

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 | 3:59 | نویسنده : ققنوس برزخی |
زندگی های ما یک جوری است که مجال تنهایی از ما گرفته شده است ما کم پیش می آید در زندگیمان تنها باشیم.

به محض اینکه تنها می شویم همان موقع خوابمان می برد.

و وقتی هم که تنها می شویم برای خودمان آن قدر فکر می اوریم که همینکه تنها هستیم گویا در جمعیم زیرا هنوز هم تفکرات آنجا را با خود آورده ایم.

خیلی خوب است که آدم تنها باشد زندگیهای امروزه ما هم به دلیل شرایط قرن حاضر و هم شرایط کشور خودمان طوری شده است که ما هیچگاه فرصت تنهایی نداریم .یعنی شب که در فضای باز باشید،دو دقیقه نمی توانید به آسمان بنگرید . از بس صبح تا عصر دویده اید،خوابتان می گیرد .تقصیر هم ندارید بدنتان به شما فشار می آورد و خوابتان می برد.

خوابتان هم نبرد ازدحام آن آراء و نظرات که از صبح تا این موقع بوده اجازه نمی دهد که تنها باشید اما هر وقت برای شما یک چنین تنهایی حاصل آید افکار شما خیلی سریع به نتیجه می رسد خیلی هم واضح است.

نمی دانم تجربه داشته اید یا خیر.مثلا شب مخصوصا جایی که محیط طبیعی هم مساعد باشد مثلا روزی پشت بام یا توی باغچه یا حیاط تاریک و یا مهتابی یا لب جوی آب .اگر یک چنین حالتی برای انسان پیش بیاید ،واقعا فکر آدم پرواز می کند،سریع الطیران می شود ،به نظرات واضح و مبیّن می رسد،اما متاسفانه زندی ما طوری است که به این فرصتها کم تر دست می آوریم.

لغت تحجّد به معنای عبادت در شب نیست بلکه به معنای بیدار ماندن است.نمی خواهم بگویم که نماز شب نباید خواند بلکه می گویم قرآن می گوید و من الیل فتحجد... یعنی یک تکه ای از شب را بیدار باشید اگر نماز شب هم نمیخوانید یک تکّه ای از شب را بیدار باشید.

در کار و بار خود اندکی تأمّل و تفکر کنیم .


برچسب‌ها: اهمیت تنها بودن

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 | 3:57 | نویسنده : ققنوس برزخی |

هنگامي  كه آدمي  همچون  قطره اي  در ميان امواج  انسان ها  به سوي سواحل  زندگي  به پيش مي رود  ،كمتر فرصت مي يابد  تا در تنهايي  قرار گيرد .

تنهايي  با آرامش  مي تواند  شروعي  براي  انديشيدن  باشد .

تنهايي  با اضطراب و افسردگي   تنها تشويش  و نگراني را به همراه خواهد داشت .

تنهايي به همراه آرامش  سبب مي شود  ،انسان  با قلاب تفكر ،به صيد  انديشه هاي نو  پرداخته و به  افكاري  نو  دست يابد.

براستي  تا چه  اندازه در زندگي شرايطي  را فراهم كرده ايم  كه  لحظاتي كوتاه از عمر خود  را در تنهايي و آن هم  با آسودگي  خاطر بسر ببريم و لحظاتي  هر چند كوتاه  در مورد زندگي و شرايط  اطراف خويش  بيانديشيم، و به گفته يك  ضرب المثل  ژاپني ، تنهايي ،آشيانه تفكر است و همه ما نيازمند چنين آشيانه اي  هستيم.


برچسب‌ها: آشيانه تفكر

تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 | 3:56 | نویسنده : ققنوس برزخی |
کاش میشد چشمانم را می بستم و اول زمستان باز میکردم . . . .
امسال بی تو تحمل نبودنت را در پایِیز ندارم

_________________________________________________________

مهم نیست عمر کوتاه باشد یا بلند . . .
مهم  . . . مهم نفسهایی ست که بی تو بلند و با تو کوتاه کشیده میشود. . .

_________________________________________________________

به قول فروغ شهامت میخواهد سرد باشی و گرم بخندی  . . .
آنقدر از حادثه پرم که وقتی به خانه میرسم تلویزیون لم میدهد روی کاناپه تا مرا تماشا کند . .

_________________________________________________________


دستهایم را محکمتر فشار بده نازنینم . . .
اینجا خیلی ها سر جدایی تو و من شرط بسته اند . . .


برچسب‌ها: کاش میشد

تاريخ : چهارشنبه هشتم آبان 1392 | 4:38 | نویسنده : ققنوس برزخی |

پاییز  چیست

 

 آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

 

ابر با آن پوستین سرد نمناکش

 

باغ بی برگی،

 

روز و شب تنهاست

 

با سکوت پاک غمناکش

ساز او باران، سرودش باد

 

جامه اش شولای عریانی ست.

 

ور جز اینش جامه ای باید،

 

بافته بس شعله زر تار پودش باد 

 

گو بروید، یا نروید، هر چه در هر جا که خواهد

 

یا نمی خواهد

 

باغبان و رهگذاری نیست.

 

باغ نومیدان،

 

چشم در راه بهاری نیست . 

 

گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد،

 

ور به رویش برگ لبخندی نمی روید،

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست؟ 

داستان از میوه های سر به گردونسای اینک خفته در تابوت  پست خاک می گوید.

باغ بی برگی  

خنده اش خونی ست اشک آمیز .

جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن

 

پادشاه فصل ها، پاییز .

 

      مهدی اخوان ثالث (م.امید)


برچسب‌ها: پاییز چیست

تاريخ : جمعه نوزدهم مهر 1392 | 22:20 | نویسنده : ققنوس برزخی |

گلزار را پرخنده كن وان مردگان را زنده كن

مر حشر را تابنده كن هين العيان هين العيان

مولانا

به نام پاییز
به نام پاییز

تابستان با تمامهیاهوی خودش تمام شد و جای خودش را به پادشاه فصل ها داد. تابستانی گرم ولی پر از هیاهو و هیجان جای خودش را به خنکای فصل پاییز داده است. دلمان برای گرمایش تنگ می شود ولی خب باید رفت چاره ای نیست، حالا ماییم و رفیق دیرینه خودمان پاییز!

چند خط شعری پاییزی هدیه من به شما دوستان عزیز است.

چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد ،
ور برویش برگ لبخندی نمی روید ؛
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید .
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن .
پادشاه فصلها ، پائیز .

اخوان ثالث

بیا که طعنه به شیراز میزند تبریز
شب است و باغ گلستان خزان ریاخیز

ستاره، گرچه به گوش فلک شود آویز
به گوشوار دلاویز ماه من نرسد

گشوده پرده‌ی پائیز خاطرات‌انگیز
به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا

بهار عشق و شبابست این شب پائیز
چنان به ذوق و نشاط آمدم که گوئی باز

شهریار

به نام پاییز


به نام پاییز

 

 

من متولدِ پاييزم،

فصل ِ زردی

فصل ِ بادِ وحشی

فصل ِ شاعرهای پير

فصل ِ نقاشان بی نظير

کس چه می داند!

شايدم بس دلگير!!

م.آزاد

 

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است
باد خنک از جانب خوارزم وزان است

آن برگ رزان بین که بر آن شاخ رزان است
گویی به مثل پیرهن رنگ رزان است

منوچهری دامغانی

پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم

فروغ


برچسب‌ها: به نام پاییز

تاريخ : یکشنبه هفتم مهر 1392 | 2:23 | نویسنده : ققنوس برزخی |

تموم خنده هام شده  لبخند رو لب هات


تموم اشک ها مهمون چشمام وقتی دلت گرفته 


 دلم گرفته از همه وقتی نیستی ی لحظه 


دلم پره از ابرا از اسمون از ستاره ها وقتی نیستی خودنمایی میکنند


تموم من هوا چقدر سرده وقتی دوری از من


حضورت با منه همیشه مرضیه 


برچسب‌ها: لب هات

تاريخ : دوشنبه یازدهم شهریور 1392 | 16:41 | نویسنده : ققنوس برزخی |
تردید

مرد‌ها … میروند
زن‌ها … میروند
آغوش‌ها خالی‌ میشوند
خالی‌ لحظه‌ها پر از آغوش می‌‌شوند
عشق در تردید
تردید در عشق
ترس هم آغوشی
هم آغوشی‌هایِ پر وهم
قصه ی بی‌ سرانجامِ نبودن‌هایِ تلخ
یاد آور عمقِ تنهایی انسان هاست
همین….

به قلم نیکی فیروزکوهی

تردید
تردید

 


برچسب‌ها: تردید

تاريخ : دوشنبه یازدهم شهریور 1392 | 16:40 | نویسنده : ققنوس برزخی |
بچها یادتون نره منو لینک کنید!!!

خیلی از دوستان رو لینک کردم ولی بعد میرم می بینم منو لینک نکردن :(



تاريخ : جمعه هشتم شهریور 1392 | 23:39 | نویسنده : ققنوس برزخی |

خدای من

عجیب است این غم هجران برایم
دلم غمگینو اشکم بی بهانه است
خداوندا من اینجا بی پناهم
کمک کن ای پناه بی پناهم
کمک کن که بنده بی پناهم
خداوندا مگر کردم گناهی؟
اگر باشد گناهم بی گناهی
اگر محکومم از هر بی گناهی
خداوندا چرا تو بی صدایی؟
خدایا من اگر غصه ای دارم
فقط مال خودم نیست قصه دارم
خدایا اینجا ختم کلمه
بدان حرفی دارم تا بی کرانه



تاريخ : دوشنبه چهارم شهریور 1392 | 18:54 | نویسنده : ققنوس برزخی |

از قدیم گفته اند: حرفی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند. من هم می خواهم حرف دلم را بزنم. از خوشی ها و ناخوشی هایم. از بدبختیها و خوشبختی هایم. از بیچارگیها و بی کسی هایم. از ناامیدیم، از حرفهای مردم، از پدرم و برادرم که تنهایم گذاشتند.

می خواهم از همه چیز بگویم . . .

در یک خانواده ی گرم و خوش بعد از سه پسر به دنیا آمدم. نوگلی و سوگلی پدرم و برادرانم بودم. وقتی شش ساله شدم پدرم دستانم را گرفت و به مدرسه برد در راه نصیحت هایی را برایم زمزمه کرد و گفت: دختر باید سنگین باشد. تو باید مثل اسمت پاک و مقدس باشی مریم باش!

از این حرف پدرم چیزی نفهمیدم. تنها کاری که کردم خوردن غذای زیاد بود و می گفتم : بابام گفته سنگین باشم! غذا می خورم که چاق و سنگین شوم!

روزگار به کام بود همه چیز خوب و خوش بود. تا اینکه پا به سن نوجوانی گذاشتم. من اولین اشتباه زندگیم را انجام دادم و با افرادی دوست شدم که با آنها به دنیای تاریکی وارد گشتم.

پدرم تنها سیگار می کشید. و فکر می کردم برادرانم هم اهل سیگار و مواد و خلاف نیستند. تااینکه دست یکی از آنها سیگار دیدم باورم نمی شد آن زمان نمی دانستم سیگار کشیدن او اولین قدمیست برای  فرورفتن در گودال عمیق تاریکی ها. پس از مدتی مصرف سیگار او تبدیل به تریاک شد، تریاک تبدیل به قرص شد و قرص باعث شد من برادر عزیزم را از دست بدهم و بعد از مرگ برادرم پدرم نتوانست طاقت بیاورد و دق کرد. بعد از مرگ آن دو حرفهای مردم و خیلی توجیه های دیگر باعث شد که من به همراه دوستانم به مشروب روی بیاورم. مشروب که می خوردم خوب و خوش بودم دیگر چیزی برایم مهم نبود. تا اینکه یک شب که با دوستانم نشسته بودیم و مشروب می خوردیم یکی از آنها قرص اکس را به من معرفی کرد و گفت بخور خیلی خوبه! من می ترسیدم  اما بالاخره یک چهارم از قرص را خوردم! خوب بود دیگر ترسم ریخته بود این باعث شد که یک قرص کامل را فردای آن روز بخورم و خوشبختانه حالم بد شد و راهیه بیمارستان شدم و از آن روز به بعد دیگر قرص نخوردم.

خانواده و کار و در کل تمام زندگیم شده بود مشروب و دوستانم! خیلی کارها کردم و دروغ های زیادی هم گفتم. به جایی رسیده بودم که مشروب دیگر جواب حال و روزم را نمی داد این شد که با تریاک آشنا شدم. تریاک به من آرامش می داد مسکنی قوی برای حالتهای عصبی من بود. همراه تریاک شیره هم مصرف می کردم . صبح زود از خانه بیرون می رفتم که شیره بکشم دیگر شیره هم آرامم نمی کرد قیافه ام تابلو شده بود کارهایی به ناچار می کردم که الان چیزی جز پشیمانی برایم ندارد طلاهایم را فروختم حتی برای منزل دوستم خرید می کردم که اجازه بدهد در خانه اش شیره مصرف کنم از این وضعیتم خسته شده بودم تا یکروز دوستم گفت بیا شیشه بکش و تریاک را ترک کن! فقط یکبار کشیدم و ای کاش که اصلا" لب نمی زدم چراکه وقتی کشیدم جز دل پیچه چیزی عایدم نشد چهار یا پنج ساعت بعد از مصرف شیشه نمی دانم چه کسی در گوشم زمزمه کرد و دستور داد که تیغ را بردار کمی بعد که به هوش آمدم خود را دربیمارستان دیدم دکتر مشغول بخیه زدن دستم بود و می گفت اگر کمی پایین تر و بیشتر بریده بودی دیگر نمی توانستی دستت را حرکت بدی. چقدر بد بخت بودم که راضی نمیشدم نه بگویم . . .

از این جریان سالها می گذرد و هنوز هم متوجه نشدم چه چیزی باعث شد که این کار را انجام بدهم. دوباره به مشروب روی آوردم و خوردن الکل به دو برابر هم رسیده بود گه گاهی هم تریاک می کشیدم آنقدر در منجلاب غوطه ور بودم که متوجه نشدم دو برادر دیگرم ارث پدری را دود کرده بودند هر دوی آنها به شیشه و کراک معتاد شده بودند تنها کسی که بیشتر از همه داغون می شد مادرم بود اما من عین خیالم نبود آنقدر خودم را گم کرده بودم که متوجه نشدم کی برادرانم به کنگره آمدند و کی هم رها شدند!

بعد از رهایی برادرانم مادرم فهمید دختر بدبختی هم دارد. مادرم فقط از مصرف مشروب من خبر داشت و تا امروز هم چیزی از مصرف تریاک و . . .  من نمیداند.

خیلی عصبی شده بودم و پر خاشگری می کردم شبها تا دیر وقت در خیابان مست مست بودم. و به همین خاطر هم به بازداشتگاه رفتم و هم تصادف کردم. به خاط مستی پولم، شخصیتم،  وقتم و همه چیزم را از دست دادم.

تا اینکه برادر زاده ام که درمان شده بود من را با سایت کنگره آشنا کرد و به من گفت: عمه تو که معتاد نیستی و چیزی هم مصرف نمی کنی(برادرانم و برادر زاده از مصرف مواد من خبر نداشتند) بیا یکدفعه برو کنگره ببین چه خبره؟ محرم بود با خود گفتم بروم ببینم برادرانم با آن حال خراب و کارهایی که می کردند چه طور الان خوب خوب هستند؟!

به دوستانم گفتم، آنها به من گفتند: تو دیوانه ای، نرو و از این دست حرفها . . .

روز اول مست به کنگره آمدم آنروز آخرین باری بود که در محرم مشروب خوردم! با جناب مهندس دژاکام صحبت کردم خیلی از شخصیتش خوشم آمد. از آن روز به بعد آمدم و آمدم  . . . فکر نمی کردم ادامه دار باشد! دوستانم مرا طرد کردند خوب چون دیگر مریمی وجود نداشت که مشروب بگیرد و برایشان دلقک شود. در عوض کنگره به من راهنمای گلم خانم روجا را داد دوستان خوب داد. حال خوش داد. اوایل سفرم جاهایی می رفتم که نباید می رفتم یعنی خودداری وادی پنجم را باید عمل می کردم اما وقتی رفتم رفتار و کردارشان را دیدم جا خوردم به خودم گفتم من هم این کارها را می کردم از خودم بدم آمد اما برای یک لحظه حرکت درست را انجام دادم چرا که راهم را پیدا کرده بودم.

الان هشت ماه از سفرم می گذرد خیلی حالم خوب است قناعت پیشه کرده ام دیگر پرخاشگر و عصبانی نیستم به مادرم بی احترامی نمی کنم هر جایی نمی روم، هر کار را بدون فکر انجام نمی دهم مهم تر از همه نه گفتن را یاد گرفتم.

در کنگره نه تنها مواد و الکل را دیگر مصرف نمی کنی بلکه چگونه زندگی کردن را یاد میگیری من آموزم که بهتر زندگی کنم دروغ نگویم نه گفتن را یاد گرفتم از تاریکی ها وارد نور شدم توانستم خودم را ببخشم منیت را از خود دور کردم.

حرف زیاد داشتم ولی تا تصمیم گرفتم بنویسم نتوانستم خیلی چیزهای دیگر را بنویسم اما می خواهم آنها را به فراموشی بسپارم.

می خواهم زندگی خوبتر را شروع کنم می خواهم به جایگاههای بالایی قدم بگذارم.

از راهنمای خوبم خانم روجا خیلی تشکر می کنم ایشان در هر زمانی من هر کاری داشتم با راهنمایی های خوبش به من کمک می کند از جناب آقای مهندس خیلی خیلی تشکر می کنم که چنین مکان مقدسی را بنا کردند تا امثال من بیایند تا به رهایی برسند و حال خوش را تجربه کنند.

امیدوارم کسانی که هنوز از این مکان مقدس و امن اطلاعی ندارند هر چه زودتر خبردار شوند بیایند و به رهایی برسند.

همچنین امیدوارم پدرم که زمان مرگش از من راضی نبود راضی باشد و ببیند که دخترش تصمیم گرفته مریم پاک و سنگین باشد چقدر سخت است که آدم ها بدانند پدر و مادرشان از آنها راضی نیستند. پدرم مرا ببخش . . .

منبع : وبلاگ خانم راد



تاريخ : چهارشنبه سی ام مرداد 1392 | 17:6 | نویسنده : ققنوس برزخی |

دویست و هفتاد روز بعد دختری به زیبایی ماه در خانه ای چشم به جهان گشود که پنجره ای رو به ماه نداشت. پدر بزرگ اذان را در گوش او تلاوت کرد و به رسم سنت اسمش را ایران انتخاب کرد. ایران دیگر عضو خانواده سنتی به حساب می آمد که مذهب را یدک می کشید.

دخترک شادی را برای خانواده به ار مغان آورد، اما سالهای اولیه زندگیش همچون شادی بچه گانه اش به سرعت باد گذشت و حالا او دختر خانواده شناخته می شد. در این روزها کسی آن طراوت روزهای اول را مدیون او نمی دانست. چشم هایشان حصار زندگی ایران شد. لذت سفر و هم نشینی با دوستانش فدای سنت خانواده اش شد . حالا او که روزی شادی بخش خانه ای بی نور بود، شب هایش با گریه غم دختر بودن می گذشت. رمان ها و داستان های عاشقانه برایش حکمی برابر با ارتداد داشت. وظیفه اش گذرندان زندگی با قوانینی سیاه بود و در این بین کسی نمی دانست که عقده هایش را در کجا خاک می کرد.

شلاق سنت روی تنش سنگینی می کرد و هم چون سرباز سربازخانه ای بی روح و متروک اضافه خدمت می خورد. معنای سیلی گرم غیرت را خوب می فهیمد، همان غیرتی که برای نرسیدن آزار و ناراحتی به او بود.

روحش سريعتر از جسمش پير ميشد و او براي بغض هاي زنانه اش جز سكوت حرفي نمي زد. بغض اجبار نچشیدن بستنی با رفقا، حس نکردن آفتاب، بی اعتمادی، خواندن یک خط شعر، شک، اجبار و اجبار…و قصه اجبار او هیچ وقت پایانی نداشت، و ای کاش او به جرم جنس لطیف داشتن محکوم نبود.

مرگ احساسش را با چشم تجربه می کرد و بزرگ می شد. داستان غم او کم کم به رمان تبدیل شد و هر شب کنار خاک کردن بغض هایش به یک جمله می اندیشید ” انسان آزاد است… “

دختری به نام ایران

دختری به نام ایران



تاريخ : جمعه هجدهم مرداد 1392 | 12:26 | نویسنده : ققنوس برزخی |
دوستان من سحر هستم
و تازه این وبلاگو راه انداختم خواهش دارم از کسانی که قبلا با این آدرس شخص دیگه ای رو دنبال می کردن دیگه پیام ندن با تشکر

تنهایم تنهای تنها



تاريخ : پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 | 15:31 | نویسنده : ققنوس برزخی |

 ادعای عشق

در حسرت آنم که دگر بار کاغذی، قلمی بر دارم و بنویسم از هر انچه در دلم هست؛ از هرآنجه که می خواهم. همچون گذشته ها. بارها خواستم بنویسم ولی حس عجیبی برایم گفت نه ! دیگر تُوتِم من در دستانم نیست دیگر  نمی دانم  چرا  بغض دل نوشته هایم را نمی خواهم کسی بداند کسی بفهمد کسی بخواند . نوشتم ، پاک کردم ، دو دل شدم در دل واپسیهای اندیشه ام . پس دوباره از دیگران می گویم از حرفهایشان شاید دل نوشته های آنها خوب است ،زیباست ، اوج بی نیازی و مونس با نیاز به نوشتن است و این بار نیز از حرفهای آنها، از پند های آنها، از گوهر افکارشان، از کلام زیبایشان، از تُوتم قلبشان می گویم که می گویند:

ادعای عشق می کنیم و فراموش می کنیم رنگ چشمان مادرمان را...!


برچسب‌ها: ادعای عشق

تاريخ : سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 | 16:34 | نویسنده : ققنوس برزخی |

اسمـش "تقصیـر" است !
حالا تو هـی بگـو "تقدیــر" و خودت را آرام کـن ....
من آرام نخواهم شد...هرگز

گاهی اوقات بازی سرنوشت تو را به نقطه ی صفر زندگی می رساند...


جایی که چه بخواهی و چه نخواهی باید آرزوهایت را چال کنی...هر چند ساعاتی بیشترتا شب آرزوها نمانده باشد...

در کودکی ها قاصدک که می دیدم آرزوهایم را درگوشش می گفتم تا شاید روزی و ساعتی و لحظه ای برای خدا ببرد...

از آن روزها سال های سال است که می گذرد...و دیگر خوب فهمیده ام قاصدک هم رهگذری بیش نیست...

مثل آدم هایی که این روزها می آیند و می روند و عابرند...عابری در قلب من ...

و این جاست که دیگر نه خواب برایت می ماند و نه بیداری...

زندگی ات یک خلسه ی خاکستری می شود...که نه حق انتخابی برایت می ماند و نه قدرت فراموشی...

شب ها تا صبح بیداری و فقط صدای اذان صبح است که  تو را به خودت می آورد که سپیده دم هم در راه است و تو حتی لحظه ای چشم روی چشم نگذاشته ای...

و زندگی ات مسیرش را عوض می کند...دیگر تو آن آدم همیشگی نیستی...هرچند لبخند های تصنعی ات دردهایت را پنهان میکند...

و لحظه ای به خودت می آیی که یا باید فراموش کنی یا آرزوهایت را چال کنی ...

اما راه بهتری هم هست...

می توانی آرزویت را به باد بدهی تا شاید روزی و جایی و لحظه ای به خدا برساندش...

شاید این بار باد مانند قاصدک زیر قولش نزند...

آرزویت را بر باد می دهی و این یعنی نقطه ی صفر زندگی...جایی مانده به شب آرزوها...



***خدایا  به حق تمام آرزوهای بر باد رفته ام هیچ کس را به نقطه ی صفر زندگی نرسان...***


دکتر علی شریعتی :

*دوست داشتن کسی که عاشق تو نیست اسراف محبت است....*

وشاید این شب بیداری ها ی بی دلیل دلیلش اسراف کار بودن من  است...



تاريخ : سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 | 16:31 | نویسنده : ققنوس برزخی |